تبليغاتX
حرف دل

حرف دل

ورزش-سياست-اجتماع-فرهنگ و...

11دقیقه-قسمت دوم

یکی بود یکی نبود,روزگاری فاحشه ای بود به اسم ماریا که...صبر کنید!یکی بود یکی نبود جمله ی آغازین بهترین قصه های بچه هاست و فاحشه کلمه ای برای آدم بزرگ ها! به نظر شما من چطور می توانم کتابم را با چنین تناقض آشکاری آغاز کنم؟اما مگر نه اینکه ما آدمها در تمام لحظات زندگی مان یک پامان در عرش افسانه هاست و یک پامان در اعماق,بگذارید برای یک بار هم که شده همان طور هم داستان را شروع کنیم;روزی روزگاری فاحشه ای زندگی میکرد به نام ماریا مثل همه ی فاحشه ها,او هم معصوم و بیگناه به دنیا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رویایی زندگی اش را ملاقات کند,مردی پولدار,خوش تیپ,باهوش که با او در لباس سفید عروس ازدواج کند,دو تا بچه داشته باشند,که وقتی بزرگ شدند معروف شوند,و در خانه ای زیبا زندگی کند که از پنجره هایش دریا دیده میشود.پدر ماریا یک فروشنده ی دوره گرد بود و مادرش یک خیاط,آنها در شهری در مرکز برزیل زندگی میکردند که فقط یک سینما داشت,یک کاباره و یک بانک;ماریا همیشه آرزو داشت بالاخره یک روز شاهزاده ی جذاب و دلربایش بی خبر بیاید و بند از پای او بگشاید وآنها,دوتایی با هم از آنجابروند,آنوقت میتوانستند با هم دنیا را فتح کنند روزهایی که ماریا منتظر شاهزاده ی دلربایش بود تنها کارش خیال پردازی بود و رویا بافی;او اولین بار وقتی یازده سالش بود عاشق شد.در مسیر خانه تا مدرسه,متوجه شده بود که تنها نیست و همسفری دارد.پسری که در همسایگی شان بود در همان شیفت درس میخواند و به مدرسه میرفت.آنها هیچوقت با هم حرف نمیزدند,حتی یک کلمه;اما کم کم ماریا ملتفت شد بهترین اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود,حتی لحظه های برگشتن;تشنگی و خستگی,وقتی که خورشید داشت غروب میکرد و پسر تند تند راه می رفت و ماریا تمام سعی اش را میکرد که پا به پای او سریع قدم بردارد این ماجرا ماهها و ماهها پشت سر هم تکرار می شد,ماریا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفریح اش تلویزیون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اینکه آن روزها زودتر بگذرند.او برخلاف دخترهای هم سنش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند,برای همین آخر هفته ها به نظرش کند وغمگین میگذشتند.کند تر از آن چیزی که باید...

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22:4  توسط محسن  | 

11دقیقه-قسمت اول

در روز 29می سال 2002درست قبل از آن که قسمتهای پایانی این کتاب را بنویسم.به غاری در لردس فرانسه رفتم تا چندبطری از آب معجزه آسای چشمه های آنجا پر کنم.داخل سالن یک مرد حدود هفتاد ساله به من گفت:"شما خیلی شبیه پائولو کوئیلو هستید". من گفتم که خود او هستم.مرد من را در آغوش گرفت و من را به همسر و نوه اش معرفی کرد.او درمورد اهمیت کتابهای من در زندگی اش صحبت کرد و این گونه خاتمه داد که:"کتابهای شما مرا به فکر انداختند".من این کلمات را اغلب میشنوم وآن ها اغلب من رو خشنود میکنند.در حال حاضراما من خیلی ترسیده ام چون میدانم رمان جدید من"یازده دقیقه"با موضوعی سخت و شوکه کننده برخورد خواهد کرد.من داخل چشمهرفتم و بطری هایم را پر کردم دوباره برگشتم و از او پرسیدم کجا زندگی میکند و اسم او را یادداشت کردم این کتاب تقدیم به تو میشود موریس گریولین من وظیفه ای نسبت به تو همسرت نوه ات و خودم دارم تا در مورد چیزهایی صحبت کنم که مرا نگران میکنند نه فقط چیزهایی که دیگران دوست دارند تا بشنوند. بعضی کتاب ها ما را به فکر وادار میکنند بعضی ها ما را با واقعیتهای زندگی روبرو میکنند. اما برای یک نویسنده ی یک کتاب مهمتر از هر چیزی این است که در کتابش با صداقت صحبت کند. زنی در شهر بود.یک گناهکار;وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریا کار است,یک کوزه ی مرمرین از مرهم به آنجا برداشت و پشت پاهای مسیح ایستاد,در حال گریه,پاهای مسیح را با اشکهای خود خیس کرد و آنها را با موهای خود خشک کرد,پاهای او را بوسید و بر آنها روغن مالید وقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را دید,با خودش گفت:"اگر این مرد واقعا پیامبر بود,متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است"میشد و مسیح به او پاسخ داد,شمعون,میخواهم چیزی به تو بگویم یک قرض دهنده دو بدهکار داشت. یکی آن که یکصدشاهی به او مدیون بود و دیگری پنجاه.وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس بدهند,او هر دو را بخشید.کدام یک او رابیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد:"من فرض میکنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود". ومسیح به او گفت:"تو درست قضاوت کرده ای "مسیح به سمت زن برگشت و به شمعون گفت:این زن را میبینی؟تو به من هیچ آبی ندادی تا پاهایم را بشویم,اما این زن پاهای مرا با اشک خود شست,وبا موهایش خشک کرد تو به من بوسه ای ندادی:اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهای مرا متوقف نکرده است.تو برسر من روغن نمالیدی اما او این کار را کرد به این دلیل به تو میگویم که گناهان او بخشیده شد به خاطر عشق زیادش.اما برای عشق کم,بخشایش کمتری است(لوقا7) ادامه دارد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 23:45  توسط محسن  | 

اس ام اس عاشقانه

فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست
.............................. اس ام اس عاشقانه............................


دوست خوب داشتن بهتر از تنهايي و تنهايي بهتر از با هر کس بودن است
.............................. .....................اس ام اس عاشقانه.......

, اس ام اس عاشقونه ، اس ام اس عشق ، اس ام اس عاشقانه

حکايت جالبي است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند
.............................. .....................اس ام اس عاشقانه.......


از زندگي هر انچه لياقتش را د اريم به ما ميرسد نه انچه که ارزويش را داريم
.............................. .....................اس ام اس عاشقانه.......

, اس ام اس عاشقونه ، اس ام اس عشق ، اس ام اس عاشقانه

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايي
.............................. .......................اس ام اس عاشقانه.....

, اس ام اس عاشقونه ، اس ام اس عشق ، اس ام اس عاشقانه


سرزمين عشق رشته کوهي است به نام صفا که اين رشته کوه آبرفتي دارد به نام وفا و اين آبرفت به پيچي مي رسد به نام وداع به اميد اينکه هرگز به اين پيچ
نرسيم
.............................. ......................اس ام اس عاشقانه......

 , اس ام اس عاشقونه ، اس ام اس عشق ، اس ام اس عاشقانه

 /\_/\
(=+=)
(\___/)
ببخشيد پيشي ي من پريد تو گوشيد
آخه تا حالا جيگري مثل تو نديده !

.............................. اس ام اس عاشقانه............................ 

هرگزبراي عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشي گاهي در انتهاي خارهاي يك كاكتوس به غنچه اي مي رسي كه ماه را بر لبانت مي نشاند ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني

.............................. .....................اس ام اس عاشقانه.......

, اس ام اس عاشقونه ، اس ام اس عشق ، اس ام اس عاشقانه

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم

. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

.............................. ......................اس ام اس عاشقانه......

به حساب بانکي شما مليونها بوسه

عشق واريز کردم شما مي توانيد بطور شبانه روزي از طريق مهر کارت برداشت نمائيد

.............................. .....................اس ام اس عاشقانه.......

 

به من گفتي که دل دريا کن اي دوست همه دريا از آن ما کن اي دوست دلم دريا شد ودادم به دستت مکش دريا به خون پروا کن اي دوست

.............................. ...................اس ام اس عاشقانه.........

 

عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست / عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي

.............................. ...................اس ام اس عاشقانه.........

بوسه اسم است

...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند

.............................. ..........................اس ام اس عاشقانه..

, اس ام اس عاشقونه ، اس ام اس عشق ، اس ام اس عاشقانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:35  توسط محسن  | 

خلیج فارس ایران

سلام.مدتی بود همش تو این فکر بودم که برای وبلاگ چی بنویسم از ورزش و فوتبال بنویسم از سیاست بنویسم از فرهنگ از اجتماع از چی ...نمیدونم.تا اینکه گفتم امشب دست به کیبورد میزنم هر چه بادا باد البته فکر نکنین من آدم خیلی بیکاریم که دائم در این فکرم که برای وبلاگ چی بزارم به هر حال امشب اول که نشستم گفتم یه کم درباره ی خلیج همیشه فارس بنویسم اگه بازم وقت داشتم درباره ی یه مطلب دیگه بازم بنویسم خوب تو این فکر بودم من که خیلی کم درباره ی تاریخ کشورم میدونم یعنی چی میتونم برای خلیج فارس بنویسم اول ز اینجا شروع کنم که من یه عربم البته یه ایرانی عرب که به شدت از عربای وهابی عربستان و عربای(ببخشید)مفخور امارات و قطر که آبروی هر مسلمون و عربه بردن بدم میاد من امسال تو مشهد یک ماه توی یه هتل آپارتمان که اکثرا عربای بحرینی توش بودن کار میکردم اون روزا من با اینا در باره ی همهی موضوعات بحث داشتم و درگیر بودم تا رسید به خلیج فارس و اونا وقتی میخواستن این اسمو بیارن فقط گفتن خلیج من در اون لحظه به قدری اعصابم خراب شد که با سر وصدای زیاد به اونا گفتم شما دوست دارین از فردا ما بگیم که بحرین جزو ایرانه وشما حق ندارین ملیت بحرینی داشته باشین؟(که البته به حق هم هست و با بی تدبیری شاه از دست ما در اومد )اونجا بود که کمی فکر کردن و گفتن آره حق با توئه!به هر حال این قضیه به خوبی و خوشی تمام شد البته من اونجا به خاطر حرف این بحرینیا نارحات نشدم بلکه ناراحتیه من و جایی که واقعا دلم درد گرفت اونجا بود که در شبکه ی ماهواره ای المنار که مال حزب الله هست مجری خبر به جای اینکه بگه خلیج فارس گفت خلیج انتظار از حزب اللهی که اینقدر داریم کمک وحمایتش میکنیم هم ملتمون و هم دولت واقعا خیلی خیلی بالاتر از اینه به امید اینکه روزی هیچ کس در جهان اجازه ی تحریف هیچ نام ایرانی را به خود ندهد.نظر یادتون نره.زنده باد ایران زنده باد ایرانی.والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:42  توسط محسن  |